نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
|
|
جاى خالى صداى ماندگار
زمانه اى بود که تنها، رسانه «صوتى» به شکل نوار کاست، مى توانست به شعر کمک کند تا شاعرى مشهورتر از قبل یا مشهور شود. آزمون سختى بود. همه سربلند بیرون نمى آمدند و بسیارى از شاعران نامدار که شعرهاى حماسى شان خون را در رگ هاى مخاطبان منجمد مى کرد، به وقت شعرخوانى، صداى «زیر»شان کار دست شان مى داد و خوانش شعرشان به لطیفه هاى کوچه و بازار بدل مى شد. هنوز بسیارى بر این باورند که شایسته تر این بود که زنده یاد «امید»، «آخر شاهنامه» را به صداى دیگرى وامى نهاد و آن ابهت سیال و رمزناک را درهم نمى شکست؛ البته هیچ صدایى، فى النفسه ایراد ندارد اما باید تجانسى باشد میان کلام و صدایى که آن را ادا مى کند؛ بعد، دوران طلایى گویندگان و مجریان تلویزیونى سر رسید که یکى پس از دیگرى، شعر شاعران معاصر را به مسلخ خوانش اشتباه خود بردند. آن لحظه بود که دانستیم صداى خوب، لاجرم به شعرخوانى خوب بدل نمى شود. این شعرخوانان حرفه اى[!] به دو دسته تقسیم مى شدند [و مى شوند هم اکنون!] دسته نخست کسانى که اصلاً با «وزن عروضى» و خوانش شعر موزون آشنایى نداشتند و شعرهاى نیمایى را مثل شعرهاى منثور مى خواندند و هى به صداشان طنین مى دادند که البته نالازم بود و دسته دوم با وزن عروضى و خوانش شعر موزون آشنایى داشتند اما با فضاى شعرى آن شاعر خاص یا بیان شعرى آن شاعر خاص بیگانه بودند. حاصل کار این مى شد که گاهى هم، کودکى به خطا، بر هدف تیرى مى زد و احسنتى مطالبه مى کرد و مى یافت و مى رفت. با این همه، بازار «صداى شاعران» هنوز داغ تر بود و آنان که، هم صدایى ماندگار داشتند و هم صداشان با شعرشان یا با شعر بزرگان شعر کهن، همخوانى داشت، مورد اقبال قرار مى گرفتند و قدر مى دیدند و نوارهاشان را مثل برگ زر، سر دست مى بردند اما اینها، خودشان را درگیر خوانش شعرهاى شاعران در قید حیات نمى کردند و مشکل شاعران «بد صدا» یا داراى «صداى خنثى» همچنان به جا بود. چرخ نیلوفرى در اواخر دهه شصت، حرکتى به خود داد و به جمع مجریان خوش صداى بیگانه با شعر، شاعرى خوش صدا اما بیگانه با وزن عروضى افزوده شد که قادر نبود شعر نیمایى را طبق عروض کهن بخواند و مثل نثر مى خواند چون خودش شاعر منثورگو بود و در همه عمر، وزن نیاموخته بود و البته مفتخر بود به نیاموختن! پس به عرصه اى گام نهاد که جولانگه او نمى توانست باشد اما به هر حال صداى خوبى داشت و لااقل کلمات را درست تلفظ مى کرد و بلاهایى را بر سر شعر نمى آورد که مغول بر نیشابور آورد! دهه ۷۰ آمد. سینماى ایران، در فاز دوم پس از انقلاب خود، دست به ستاره سازى زد و از میان این ستارگان نوظهور، یک نفر بود که مى توانست شعر، خوب بخواند. صداى خوبى هم داشت و بر وزن عروضى هم مسلط بود. پس به این عرصه هم قدم گذاشت همان طور که در فیلمى از فیلم هاى آن دهه، آواز هم خواند و کاست آن آواز هم، در روز مادر همان سال در صدر فهرست فروش نوار کشور قرار گرفت! آن کس، دیگر در میان ما نیست. جایش خالى است و البته خاکش هنوز گرم است و بازیگرى ست که سرمشق بازیگرى پس از انقلاب است چه در سینما چه در تئاتر اما کاست هاى شعرى که بیرون داد مگر در مورد دو شاعر زنده- که در کنارش، خوانش شعرهایشان را با او تمرین کردند- بى شک خوب نبود! «صداى پاى آب» با صداى خسرو شکیبایى، یکى از ناموفق ترین خوانش هایى است که در شعر معاصر شنیده شده. آن قدر ناموفق که در نیمى از شعر سهراب سپهرى، نه تنها معانى چندوجهى از دست رفته که معنا- به طور کلى- از متن گریخته است! خدا بیامرزد که بزرگ بود در هنر خودش در بازیگرى در صداى یکه و تنهایش اما شعرخوان خوبى نبود مگر آن که شاعر، در کنارش باشد و مثل یک نقش، شعر را با او تمرین کند. شکیبایى سعى مى کرد که نقش یک شاعر را در کاست هاى شعرخوانى اش بازى کند نه آن که شعر را متین و آرام و درست بخواند! خب! به نظرم شاعران ما باید فکرى به حال خودشان بکنند. یک توصیه جدى: بروید در دوره هاى «تمرین صدا» شرکت کنید! باور کنید اصلاً سخت نیست! شما هم... مى توانید.
|
|
|
|